تبلیغات
.......................................... جوانان گوجه ای مدل57 - .......................................... جوانان گوجه ای مدل57 - خرده شیشه
.......................................... جوانان گوجه ای مدل57 اللهمصلعلیفاطمةوابیهاوبعلهاوبنیهاوسرالمستودعفیهابعددمااحاطبهعلمک
خرده شیشه به قلم بنده
یافاطر بحق فاطمه (س)

  پیرزن دلشوره داشت بدجوری بی تابی می کرد بی قرار بود شاید از خانواده شهدا بود مثلا مادر شهید بود ولی شاید هم نبود
 هوا یکدست مشکی بود نماز جماعت قضا شده بود و من تازه در حال شستن دستام با آب و صابون بودم و هنوز بی وضو بودم
  پیرزن هنوز در می زد ، در یک ساختمان نیمه کاره را می زد ساختمان درون مسجد بود فکرکنم هنوز نمازش را نخوانده بود و هنوز اضطراب داشت این پا اون پا می کرد شاید درد پا امانش را بریده بود انگار به دنبال کسی می گشت هنوز در می زد،و هنوز نگران بود وبالاخره هنوز هنوزها تمام نشده بود که جلو رفتم سلام کردم با اشتیاق فراوان جواب داد و شروع کرد مادر جون خدا خیرت بده الهی قربونت برم دورت بگردم خیراز جوونیت ببینی گفتم چیه مادر چی شده ؟ گفت عزیز دلم قربونت بشم ایشاالله که خیر ببینی مادر این پسرجوونی که تو این ساختمون کار می کرد ندیدی ؟ اسمش ناصر ، افغانی هست پسر خیلی خوبیه تو همین ساختمون کار می کنه مادر ندیدیش؟ گفتم الان که ... گفت نه همین جا می خوابه . گفتم پس یه لحظه صبرکنین تا یه سؤالی کنم رفتم و برگشتم گفتم مادر مثل اینکه خبری ازش نیست حالا مگه چیکارش دارین ؟ اصلا کارتون چیه شاید بتونم کمک کنم ؟ گفت نه مادر کار تو نیست گفتم حالا بگین شاید بشه کاری کرد گفت هیچی چاه توالتمون گرفته نمیدونم چه کار کنم ...
      
       اصلا به روی خودم نیاوردم که ازش چی خواستم  تو دلم کلی بهونه ی جورواجور آوردم شایدم یه جورایی داشتم سر کچل وجدان شیره می مالیدم شایدم به خاطر اینکه بلد نبودم  ، رودربایستی که نداریم مهم هست باید بلد باشی  ، اصلا راستش بخواین قرار داشتم یعنی قرار بود برم یه جلسه ی مهم فرهنگی خداییش نه به خاطر اعتبار بود نه به خاطر ادای تکلیف در طول رضایت خدا بود بدون هیچ منیّتی ( آورین ) اصلا به قول آقا " مؤمن باید لحظه شناس باشد " پس منم نمی تونم همچین جلسه مهم فرهنگی ول کنم برم چاه یک توالت فرنگی درست کنم اونم وقتی اصلا دوره ای در این رابطه نگذروندم و تجربه ای ندارم توانایی من بیشتر از این حرفاست حیف این استعداد خدادادی نیست که این جوری خرج بشه اشتباه نشه بحث بنده شأن نیست بلکه استفاده صحیح از فیوضات الهی است و این استعداد وَر رفتن با فضولات انسانی را باتوجه به اینکه بنده ندارم خارج از تکلیف می دانم )

  پس دستی به ریش خود همراه با یک نفس طولانی کشیدم و گفتم مادر گفتی اسم پسره چی بود ؟


آمار
تعداد کل مطالب ارسالی
تعدادکل نویسندگان
تاریخ آخرین بروزرسانی
تعداد بازدید امروز از وبلاگ
تعداد بازدید دیروز از وبلاگ
تعداد بازدید ماه قبل
تعداد بازدید کل از وبلاگ
تاریخ آخرین بازید از وبلاگ
خشاب
SusaWebTools